عطر سیب و یاس

 

 

بازهم آتش؟؟؟؟؟ بس نیست...؟؟؟؟

آتش در خانه علی(ع)؟؟؟آتش خیمه های فرزندان و یاران حسین(ع)؟؟؟؟

بس نیست؟؟؟؟

خدایا تا کی ؟؟؟؟؟؟ به خودت قسم بسه! بسمونه!......

دلم معجزه میخواد...

دلم میخواد خودت سنگشون کنی....

دل ما به درد اومده...وای به دل پرغصه شما آقاجان!

الهی! عظم البلاء .......

الهی! عجّل لولیک الفرج...... 

......

.........

** من و این آسمان!بالی عطا کن....

     نمی خواهم بمانم در این شب محض....

 

 

نوشته شده در ۱٩ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط فرزانه نظرات () |

 

 

الهی!تقدیرم را خیر بنویس....

فقط خیر......

... و با همان مهربانی همیشگیت.....

 

 

نوشته شده در ۱۱ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط فرزانه نظرات () |

 

کلی برنامه دارم واسه خودمون...

واسه این روزای مهمونی...یه عالمه حرف داریم باهم....من و تو!

میشه بشنوی حرفارو؟؟میشه ببینی بغض و اشکارو؟؟

میشه بگیری این دستارو؟؟میشه همراهم باشی دوباره؟؟

میشه نبینی دستای خالی و سیاهیارو؟؟

میشه خدای من؟؟میشه یگانه ام؟؟

دلم میخواد من باشم و تو و بیقراری....

دلم میخواد بگم که..................

..........

دلم میخوادبگی که..............

......

....

دلم میخواد قد بکشم تا تو ... رها باشم و رها....قاصدک وار خودمو بهت برسونم!

دلتنگتم.....میدونی؟ حواست هست؟!

....

لحظه های ناب...یه گنبد طلایی..یه پنجره فولادی....یه دل تنگ و بیقرار

مهمونی کوتاهی بود اما خوب مرهمی بود واسه اینهمه دلتنگی...

ممنون که آشتی کردی...

 

 

نوشته شده در ٢٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط فرزانه نظرات () |

دیدم همه جا سردر ابواب حریمت،جایی ننوشته ست گنهکار نیاید...

قراره فقط چند ساعت مهمونت باشم....

حتی به یک روز هم نمیرسه...اما دلخوشم به هر لحظه ش!

......

به جون مادرت آقا....به من یکم محل بذار.....

تشنه سقا خونتم....

.....

به دلم افتاده که صدازدین آقا منو.....

کمتر از آهو که نیستم.....میشه ضامنم بشین؟؟ ......

....

روبروت بی اختیار دوباره زانو بزنم...

میون گریه بگم..غریب و دربدر منم....

.......

....امروز همه لحظه هام پرشده از این نواها....

 

یعنی هفته جدیدمو روبروی گنبد طلا شروع میکنم؟؟

یعنی میرسم؟؟باور کنم؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در ۱٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط فرزانه نظرات () |

 

 

یا رب.... این آدم خاکی تنهاست...

...

........

......

...

نوشته شده در ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط فرزانه نظرات () |

 

دوسال قبل....همین ساعت...توی اتوبوس....لبیک ... 

خواندی مرا...اجابت کردم تورا....."چقدر دلتنگ اون لحظه هام!

چقدر سخت و تلخ میگذره این روزا....روزای دلتنگی واسه تو....  

هوای بهار بوی دلتنگی داره برام.... حسرت یه آرامش ناب!

امروز.....اینروزا..... "میخوانم تورا....اجابت میکنی مرا؟؟؟!!!!!!!!"

 

 

دوباره می گیری این دستای خالی و پرالتماس منو؟؟؟؟؟......

 

نوشته شده در ٢٧ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط فرزانه نظرات () |

Design By : Night Melody