عطر سیب و یاس

طلبیدی انگار...

 

پرواز ....

 یعنی باور کنم که دارم میام؟؟؟؟؟؟؟؟!!

   + فرزانه ; ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; ٢٠ بهمن ۱۳۸۸
    سیب و یاس دوستان ()

کربلا لاجرم تکرار خواهد شد...

                   

پاییز بود ... دل سیاهم را نمی دانم با کدامین بهانه به جمع مسافران کربلایت وصل کردی ... نمی دانم از التماس چشمانم چه خواندی که اجابت کردی آرزوی همه عمرم را ... باور کرده بودم که دلهای سیاه را هم می پذیری اما شدت و ضعفش را نمی دانستم ... منتهای کرمت را همان روزها درک کردم ... به وضوح حس کردم کوچکی سینه برای قلبی که از شوق تو به تپش درآید ... انگار که لحظه جدا شدن روح از بدنم بود٬ یا شاید هم بازگشت روح به بدن و جانی دوباره گرفتن ... آن لحظه که شنیدم مسافر کربلایم کردی!

کربلایی که نمی دانم چگونه تاب آورده شاهد آنهمه ظلم بودن را...بیقراری عمه سادات را...

کربلایی که روز دهم ٬ تشنگی کودک سه ساله و طفل شش ماهه را دید و چشمه ای جوشان نشد ...

خاکی که خیمه ها را در میان شعله ها دید و خاموششان نکرد ...

صحرایی پراز نسیم بوی سیب ...

... و امروز ... می ترسم! می ترسم یادمان برود که حسین علیه السلام را چه گریه کنیم و چه نکنیم کشته اند ... با اشک ما حسین(ع) زنده نمی شود ...  حسین زنده است ...اشک ما قرار است خودمان را بیدار کند و نجاتمان دهد از زیر خروارها خاک غفلت و جهالت!

می ترسم فراموشمان شود که حسین را نه کافر کشت و نه یهودی ... حسین را مسلمانان کشتند ... مسلمانان پینه بر پیشانی ِ لِشدَتِ السُجود !

حسین علیه السلام برای یک چیز کشته شد ...عدم ِ بصیرت زاهدان آن روزگار !

و کربلا  لاجرم تکرار خواهد شد با بی بصیرتی هر قومی !

 

 

** آقاجان! بر غربتم در این وانفسای دنیا رحم کن ... گرچه آن روز ... روز وصال تو و معشوقت ... روز یکی شدن تو و خدایت ...هیچ‌ یک از امت رسول‌الله (ص) صدای "هل من ناصر ینصرنی" شما را جواب نداد.....اما شما صدای " اشفع لنا عندالله " ما را بدون جواب نگذار و یاریمان کن تا حسین زمانمان را تنها نگذاریم ...

 

   + فرزانه ; ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱٥ بهمن ۱۳۸۸
    سیب و یاس دوستان ()

بیقراری....

 

بیقراری واسه سرگذاشتن روی این دیوار و زل زدن به یه گنبد طلایی....

 

بیقرارم و ناآروم.....دلم شبهای سرد حرمت رو میخواد....عطر رواقهای حرمت... خیره شدن به گنبدطلا و با نگاه حرف زدن...حتی اون اشکای مزاحمی که تصویر گنبد رو برام تار میکنه..حتی واسه اون دونه های مزاحم اشک هم دلتنگم...

من عشق را در حرم تو آغاز کردم و حالا..... همیشه محتاجت بوده ام و اینروزها بیشتر... دلتنگی و بغض....روح سرگردان و بیقرار.....

می طلبی آقا؟؟..........محتاجم ...خیلی......

   + فرزانه ; ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱٠ بهمن ۱۳۸۸
    سیب و یاس دوستان ()

پست اختصاصی برای فرشته!

این پست کاملا اختصاصیه و مخاطب خاص دارد..

فرشته جونم؟ میخوام اینجا هم ازتو نازنینم تشکر کنم و ثبت کنم دوستی قشنگمونو..

بچگی قشنگی باهم داشتیم...بازیهامون...شیطنت ها...کلاس قرآن بی بی صدیقه...خونه شما...خونه خاله و..... یه عالمه خاطره دیگه....اما نمیدونم چرا هرچی بزرگتر شدیم کمتر ازهم خبر داشتیم...فاصله جغرافیایی بینمون شاید یه دلیلش بود... چندان از هم خبر نداشتیم...تا اون روز خوبی که مژگان شمارو آورد خونمون... خدا خیرش بده....اون روز...آیدیهامونو به هم دادیم و دوباره شروع شد رفاقتمون....وبلاگت.... مجنون امام رضا(ع) بودنت...اون روزا واسه من روزای خوبی نبود...یه جورایی دنبال راه بودم...بیقرار بودم و نمی دونستم بیقرار و ناآروم چی! اما با خوندن نوشته های تو...با پیامای تو... با بودن تو..منم کم کم آروم شدم....فهمیدم بیقرار چی هستم و دلم چی میخواد...تا آبان 86.... بعد از اولین سفر دونفره شما ...منم طلبیده شدم... یادته؟؟بعد از 4سال ...منم میرفتم تا کلی حرف نگفتنی رو فقط واسه امام مهربونیها بگم.... و گفتم...گفتم و انصافا هم خوب جوابمو داد...و خوب مهمون نوازی کرد... آذر 86 یادته؟؟اون سحری که بهت پیام دادم که دعا کن واسه نتیجه قرعه کشی توی دانشگاه.... شنبه بود...سرسفره ناهار بودی انگار...با 8تا تک زنگ بهت گفتم که قراره راهی بشم....سفری که مطمئنم مهربونی آقا نصیبم کرد...سفری که هنوزم حسرتشو ترس تکرار نشدنش داره دیوونم میکنه....

10فروردین 87...شبی که تا نزدیکی های صبح باهم بیدار بودیم و کلی باهم حرف زدیم و دردل کردیم ...شبی که کلی من غبطه خوردم که چرا دوریم از هم....

توی سفرم... تو تنهاکسی بودی که دلم خواست ازاونجا بهش پیام بدم و بگم که به یادشم...یه جور خاص همه جا باهام بودی...  سفر کربلای من که بعداز سفرشما بود...راهنمای زائری که تو برام نوشتی و چقدر به دردم خورد... تابستون و روزای پراز نگرانی که ما داشتیم..دلگرم میشدم وقتی میدونستم تو برامون دعا میکنی..دلم مطمئن شد وقتی گفتی امام حسین(ع) رو به علی اکبرش قسم دادی که تنهامون نذاره.... من اینارو هیچوقت یادم نمیره گلم ...... همه خوبیهات رو....خوبیهایی که واسه من یه دنیا ارزش داره و متاسفم واسه اونایی که نزدیکت هستنو قدرت رو نمیدونن و یه جورایی لایقت نیستن!

دلم میخواد بازم بهت بگم که چقدر برام عزیزی...مجنون بودن تو... عاشق شدن و بیقرار یار بودن رو بهم یاد داد... دلم میخواد بدونی که همیشه بهترینها رو برات آرزو کردم...میدونم که خود خدا حواسش به شما هست .. میدونم که لایق بهترینها هستین ...

دنبال بهونه بودم تا بازم ثبت کنم برات همه این حرفارو....صبر کردم تا روز تولدت بشه..6 بهمن... از دیروز که چهارشنبه بود و هفدهمین ماهگرد زندگی قشنگتون هرچی پیام میدم دریافت نمیکنی!!! یه پیام ویژه تبریک تولد و ماهگرد! اما نشد!!! الانم که زیارت حضرت معصومه(س)ای.... دیروز که گفتی راهی قم شدی خیلی سعی کردم ملتمسانه بخوام ازت که به یادم باشی اونجا اما نشد... هرچند میدونم که به یادمی... مگه میشه منو یادت بره؟؟!!!!!نمیشه که!!!!

راستی یه تشکر ویژه هم بابت اینکه مشوقم بودی تا بعداز7 ماه دوباره بنویسم و سراغ عطرسیب و یاسم ییام....

خوشحالم بابت بودن تو و ناراحت بابت فاصله هایی که بینمونه...هرچند که به قول خودت "دستامون اگرچه دورن....دلامون که دور نمیشن.."

مواظب خودتون باش... مواظب هر سه تاتون!مخصوصا مواظب اون نازنین کوچولویی که همینجا قول میدم جای خاله ای که نداره واسش پرکنم....

دعا میکنم بازم...دعا واسه سال تحویلی که قراره توی صحن انقلاب باشی....

 

 

   + فرزانه ; ٤:٢٤ ‎ب.ظ ; ۸ بهمن ۱۳۸۸
    سیب و یاس دوستان ()

فقط برای تو یگانه ام ...

مهربانم ! بگیر از من هرآنچه که تو را از من می گیرد......

دلم واست تنگه... واسه حس کردن حضورت...همون حسی که دل رو آروم میکنه..دل هوایی شده ...بیتابه و منتظر....همون دلی که تو بیتابش کردی......... وحالا...چقدر حرف نگفتنی دارم...... چقدر بی دلیل خسته ام!..... یادته؟؟... بیست و یک ماه قبل.. همچین شبی.... شب دلگیری بود...شروع دلتنگیها... اما کلی قول و قرار بینمون ردوبدل شد...یادته چه قراری باهم گذاشتیم؟؟....... سررسید قرارمون خیلی وقته گذشته اما...اما من هنوز منتظرم .....نمی دونم چرا؟؟نمیدونم چرا از رو نمیرم...چرا نمی فهمم که قرارنیست رسیدنی باشه..اما آخه اونهمه اطمینان اون شب واسه چی بود؟؟   خودت می دونی همیشه و توی تک تک ثانیه هایی که از اون شب گذشته آرزو کردم کاش همونجا..همون لحظه... همه چی تموم میشد..یعنی آخرخط بود...یعنی دیگه بعداز اونی وجود نداشت...یعنی دیگه اینهمه انتظار و نرسیدن نبود...یعنی اینهمه دلتنگی نبود... یعنی یه دنیا حسرت نبود...................یعنی آخر دنیای من بود!اما این فقط آرزوی منه و واقعیت یه جور دیگه ست.....!    می بینی؟ من توی دستام هیچی ندارم که لایق تو باشه... خالیه خالی! اما پس تکلیف دل چی میشه؟ خودت بگو...تکلیف دلی که بیقرارش کردی چی میشه؟؟ اگه لایق نیود اصلا چرا بیتاب شد؟؟چرا حالا فقط انتظار شده سهمش؟؟ انتظار و حس لحظه به لحظه دورتر شدن و نرسیدن!  حرفام عجیبه؟؟ من و این حرفا؟؟من ..با اونهمه اطمینان ...حالا... رسیدم به جایی که......................... تصورکن قرار بذارین به دوازده ماه نرسیده بازم............... اما حالا بیست و یک ماه گذشته باشه بدون اینکه.............. وحالا تو صدات درنیاد؟؟...خسته نشی؟؟مگه میشه؟؟؟؟ دیگه نمی تونم..................                                                                           بهم بگو...خودت بهم بگو .. چه کنم این روزها و شب ها تا نگاهت رو از دست ندم..بگو چه کنم تا با تو باشم و تو با من ........ چه کنم؟؟؟؟...............

 

**دلم تنگ شده...حتی واسه اشارت های کوچیکت... یعنی دور شدم من؟؟!!..

**میترسم از اشتباه! کاش اینروزا باهام باشی و تنهام نذاری....

**کاش میدونستم اینروزا داری امتحانم میکنی یا جوابمو میدی....

 

 

 

   + فرزانه ; ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; ٢ بهمن ۱۳۸۸
    سیب و یاس دوستان ()